تبليغاتX
¤ماه تنها¤

¤ماه تنها¤

سلاخی زار میگریست !به قناری کوچکی دلبسته بود!!

دوری....................

 

 

هنوزم یادتوروشنترین فانوس راهه...............................

 

هنوزم اسم تو زیباترین تفسیر ماهه...............................

به یادت واژه ها هر لحظه عطری تازه دارن.............................

برای دیدنت چشمای خیسم بیقرارن.......................................

سفرکردی ولی حالا که ازتو دور دورم..................................

شکسته بغض من از ماتم قلب صبورم..................................

صبوری میکنم.................اما...اینجوری دلو میسوزونه............

چشام ابر بارونی..........شب وروزم پریشونی................

خدایا...................رنجاشو خودت میدونی............................

 

من وتنهایی وخونه..............شبم تاریک وبی روحه...........

از این دوری دلم کوره.............................

همون وقتی که میگفتم میمونم تاتو برگردی.........................

تورو دیدم که اشکاتو نثارم کردی......................................

تواین صبح اهورایی....................هنوز خوب رویایی.........

 

هنوز خوب رویایی............................هنوز.................

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/12/02ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط لاله  | 

؟

بازهوای توزده به سرم ........وای ازاین هوای غم انگیز 

سکوت را می پذیرم اگر بدانم روزی با تو سخن خواهم گفت

تیره بختی را می پذیرم اگر بدانم روزی چشمان تو را خواهم سرود

مرگ را می پذیرم اگر بدانم روزی تو خواهی فهمید که دوستت دار

هوای توپره ازمهربونی......پره ازغریبگی چشمات.......

 

پره ازاونهمه خاطره قشنگ...........دوست داشتم با اونهمه سادگی

 

سادگی که حتی ازصدام میرسید.......نفهمیدم که چطورعشقو......؟؟؟؟/

 

توکوچه های روشن دلم گم کردی؟؟؟.............

+ نوشته شده در  شنبه 1389/07/24ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط لاله  | 

فریادتودرهجوم ثانیه میپیچد ومن درحضورزیبای چکاوکها به تو می اندیشم

 

واین نگاه توست که مرا

                          به حدودلحظات می کشاند

 

 

نمیدانم چراوچگونه؟

                       اینچنین همه وجودم سراسر شوق توشده است

 

این سکوت وهم آلودت

                                         آرامش از چشمانم را میگیرد توازکدام قافله ای که         بایادتو عطرشوق دروجودم میپیچد

 

از استقبال قبیله عشق یاباران؟       که نم نم صدایت هرلحظه

مرابه قدمهایت میبرد                      نمیتوانم بدون نگاه تو.........آه......  

 

آه ازاین نگاه تو               که همه ی لحظاتم راپرکرده

 

حتی غبارثانیه نیز                عطریادت رادروجودم زنده میکند............

 

چشمانم خیره به خیالت                    درجستجوی حضورتوست

+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/02ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط لاله  | 

 
 
من راز واژه ها را می دانم!

اتفاق هميشه افتادنی ست !

ميدانم هيچ وقت نميشود جلوئش را گرفت !
 

اصلا چرا بايد جلوی اتفاق را گرفت !؟

می نشينم با خيال راحت تا بيفتد !

چند لحظه بعد شعری درون دفترم متولد ميشود ................ 

                                          و به همين ساده گی افتادن اتفاق را تماشا ميکنم!

چند وقت بود که واژه ها دست به يکی کرده بودند و خود را زندانی کرده
 
بودند درون گلويم  ! 
آه....

حرفم را نميفهمی ميدانم....

اصلا قرار هم نيست که بفهمی !
 

چرا که شاعر هميشه تنهاست !

وهيچ کس هم نمی تواند او را از غار تنهاييش بيرون بياورد !

            
                                                                               [چه بهتر !]

تنهايی را دوست دارم !

اصلا مگر قرار بود همراهی داشته باشم؟

تنها آمدم که تنها زندگی کنم و تنها بروم !
 
پس چرا بايد ناراحت باشم ؟؟!!!
 
مگر من ناراحتم ؟!چه کسی گفته که من ناراحتم ؟

چه قدر خوب است که تنهام ! چه قدر خوب است که شاعرم ....

چه قدر خوب است که شاعر ؛ هميشه تنهاست !

اصلا چه کسی گفته که شاعر تنهاست؟

شاعر هر چه قدر هم که تنها باشد واژه ها را دارد ...اين همه همراه !

دلم به حال مردم تنها می سوزد !

آه... دير شده بايد بروم... واژه ها دارند صدايم ميکنند !

دارند  ميگويند : ... ما خوابمان می آيد.... بيا برايمان لالايی بخوان !

                                                                    بروم ديگر تا بی خواب نشده اند !
+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/13ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط لاله  | 

خداحافظ...

سلام
 
حال همه ی ما خوب است
 
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
 
که مردم به ان شادمانی بی سبب می گویند
 
با این همه عمری اگر باقی بود
 
طوری از کنار زندگی می گذرم
 
که نه پای اهوی بی جفت بلرزد و
 
نه این دل ناماندگار بی درمان!
 
تا یادم نرفته است بنویسم
 
حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود
 
می دانم همیشه حیاط انجا پر از هوای تازه باز نیامدن است
 
اما تو لا اقل حتی هر وهله گاهی هر از گاهی
 
ببین انعکاس تبسم رویا
 
شبیه شمایل شقایق نیست!
 
راستی خبرت بدهم
 
خواب دیده ام خانه ای خریده ام
 
بی پرده...بی پنجره...بی در...بی دیوار....هی بخند!
 
بی پرده بگویمت
 
چیزی نمانده است..من چهل ساله خواهم شد
 
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
 
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
 
از فراز کوچه ما می گذرد
 
باد بوی نامهای کسان من می دهد
 
یادت می ایدرفته بودی خبر از ارامش اسمان بیاوری؟!
 
نه ری را جان
 
نامه ام باید کوتاه باشد
 
ساده یاشد
 
بی حرف از ابهام و اینه
 
از نو برایت می نویسم
 
حال همه ی ما خوب است
 
اما تو باور مکن!
 
بیا برویم رو بروی باد شمال
 
ان سوی پرچین گریه ها
 
سرپناهی خیس از مژه های ماه را بلدم
 
که بی راه دریا نیست
 
دیگر از این همه سلام ضبط شده بر اداب لاجرم خسته ام
 
بیا برویم!
 
ان سوی هر چه حرف و حدیث امروزست
 
همیشه سکوتی برای ارامش و فراموشی ما باقی است
 
می توانیم بدون تکلم خاطره ای حتی کامل شویم
 
می توانیم دمی در برابر جهان
 
به یک وازه ساده قناعت کنیم
من حدس می زنم از اواز ان همه سال وماه
 
هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را به یاد اورم
 
من خودم هستم
 
بی خود این اینه را رو به روی خاطره مگیر
 
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
 
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم.
 
دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم
 
صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
 
صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود
 
صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سايه،‌ تا سراغِ همسايه
...

صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ
...
 
تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم

آهسته زير لب ... چيزی، حرفی، سخنی بگويد
 
مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت
!


هِه! مرا نمی‌شناسد مرگ

يا کودک است هنوز و يا شاعران ساکتند
!



حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم ساده‌ی آشنا

تا تو دوباره بازآيی

من هم دوباره عاشق خواهم شد!
 
نه
 
پرس و جو مکن

حالم خوب است
 
همين دَم‌دَمای صبح

ستاره‌ای به ديدن دريا آمده بود

می‌گفت ملائکی مغموم

ماه را به خواب ديده‌اند

که سراغ از مسافری گم‌شده می‌گرفت
 
باران می‌آيد

و ما تا فرصتی ... تا فرصتِ سلامی ديگر خانه‌نشين می‌شويم
.

کاش نامه را به خطِ گريه می‌نوشتم ری‌را

چرا بايد از پسِ پيراهنی سپيد

هی بی‌صدا و بی‌سايه بميريم
!

هی همينْ دلِ بی‌قرارِ من، ری‌را

کاش اين همه آدمی

تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی می‌داشتند

ری‌را! ری‌را
!

تنها تکرار نام توست که می‌گويدم
 
ديدگانت خواهرانِ بارانند
.
 
به گمانم بايد

برای آرامش مادرم

دعای گريه و گيسو بُران باران را به ياد آورم

دلم می‌خواست بهتر از اينی که هست سخن می‌گفتم

وقتی که دور از همگان

بخواهی خواب عزيزت را برای آينه تعبير کنی

معلوم است که سکوت علامت آرامش نيست
.

آسوده باش، حالم خوب است

فقط در حيرتم

که از چه هوای رفتن به جائی دور

هی دل بی‌قرارم را پیِ آن پرنده می‌خواند
!

به خدا من کاری نکرده‌ام

فقط لای نامه‌هائی به ری‌را

گلبرگ تازه‌ئی کنار می‌بوسمت جا نهاده و

بسيار گريسته‌ام

چرا از اين که به رويای آن پرنده‌ی خاموش

خبر از باغات آينه آورده‌ام، سرزنشم می‌کنيد!؟

خب به فرض که در خواب اين چراغ هم گريه‌ام گرفت

بايد برويد تمام اين دامنه را تا نمی‌دانم آن کجا

پُر از سايه‌سارِ حرف و حديث کنيد،

يعنی که من فرقِ ميانِ دعای گريه و گيسو بُران باران را نمی‌فهمم؟
!

خسته‌ام، خسته، ری‌را .......
 
خداحافظ ...!

خداحافظ پردهْ‌نشين محفوظِ گريه‌ها

خداحافظ عزيزِ بوسه‌های معصومِ هفت‌سالگی
 
خداحافظ گُلم، خوبم، خواهرم

خلاصه‌ی هر چه همين هوای هميشه‌ی عصمت
!

خداحافظ ... ای خواهر بی‌دليل رفتن‌ها

خداحافظ
...!

حالا ديدارِ ما به نمی‌دانم آن کجای فراموشی

ديدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد

ديدار ما و ديدارِ ديگرانی که ما را نديده‌اند
.

پس با هر کسی از کسان من از اين ترانه‌ی محرمانه سخن مگوی

نمی‌خواهم آزردگانِ ساده‌ی بی‌شام و بی‌چراغ

از اندوهِ اوقات ما با خبر شوند
!

قرارِ ما از همان ابتدای علاقه پيدا بود

قرارِ ما به سينه‌سپردن دريا و ترانه تشنگی نبود

پس بی‌جهت بهانه مياور

که راه دور و

خانه‌ی ما يکی مانده به آخر دنياست
!

نه،
...

ديگر فراقی نيست

حالا بگذار باد بيايد

بگذار از قرائت محرمانه‌ی نامه‌ها و روياهامان شاعر شويم

ديدار ما و ديدار ديگرانی که ما را نديده‌اند

ديدار ما به همان ساعتِ معلوم دلنشين

تا ديگر آدمی از يک وداع ساده نگريد

تا چراغ و شب و اشاره بدانند که ديگر ملالی نيست
!

حالا می‌دانم سلام مرا به اهلِ هوایِ هميشه‌ی عصمت خواهی رساند
.

يادت نرود گُلم
 
به جای من از صميم همين زندگی

سرا رویِ چشمْ به راه ماندگانِ مرا ببوس
!

ديگر سفارشی نيست

تنها، جانِ تو و جانِ پرندگان پربسته‌ئی که دی ماه به ايوانِ خانه می‌آيند

خداحافظ!
+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/10ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط لاله  | 

عکس‌ خدا در اشك‌ عاشق‌  ¤¤ بهترين تصاوير زيبا سازي،شکلکهاي ياهو،کد موزيک ¤¤ ¤¤ weblogtools.ir وبلاگ تولز ¤¤


قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست ، خیلی‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.


هر بار خدا می‌گفت : از قطره‌ تا دریا راهی ا‌ست‌ طولانی ، راهی‌ از رنج‌

و عشق‌ و صبوری ، هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست.


قطره‌ عبور كرد و گذشت ، قطره‌ پشت‌ سر گذاشت .


قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت.


تا روزی‌ كه‌ خدا گفت : امروز روز توست ، روز دریا شدن ، خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند

 

قطره‌ طعم‌ دریا را چشید ، طعم‌ دریا شدن‌ را اما...


روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت : از دریا بزرگتر ، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست ؟
خدا گفت:  هست
.
قطره‌ گفت : پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم ، بزرگترین‌ را ، بی‌نهایت‌ را.


خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت : اینجا بی‌نهایت‌ است.


آدم‌ عاشق‌ بود ، دنبال‌ كلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد

، اما هیچ‌ كلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت

، آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یك‌ قطره‌ ریخت ، قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كر

 و وقتی‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكید ، خدا گفت :

 حالا تو بی‌نهایتی ، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/07ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط لاله  | 

عشق

ماه  تنها

باز برمیگردم به تنهای ام

 

به آن اتاق زیبای تنهایی

 

به آن خلوتگاه همیشگی ام

 

در اتاقم قدم می گذارم به دوران کودکی

 

چه زیبا بود و دوست داشتنی

 

کودکی هر چه بود

 

پاک بود و بی ریا

 

اینک زمان زمان کودکی ایست

 

باید کودک بود و زندگی کرد

 

زندگی را فهمید زندگی را چشید

 

همیشه دوست دارم بر گردم و کودکی باشم

 

ولی هیچ وقت همه چیز بر وفق مراد نخواهد بود

 

از اتاق و از تنهایی ام کمک می جویم

 

تنهایی ام می گوید

 

دیوانه باش و دیوانه وار زندگی کن

 

تنها دیونه است که روح آرامش را میبیند

 

همین و بس

 

دیوانه یک مشکل دارد آن هم دیوانگی

 

و دغدغه نگاه ترحم آمیز

 

اما تو هزاران مشکل داری

 

دیوانه باش و دیوانه بمان و دوانه وار هم بمیر

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/30ساعت 4:34 قبل از ظهر  توسط لاله  | 

برای چه کسی.........

ماه تنها بود منمبرای چه کسی مهم است؟

بشکن و همه چیز را خرد کن!

به دیوار مشت بکوب!جیغ بکش!

و گوش فلک را کر کن!

از خدا شاکی شو!

وگریه کن

هیچ کس را نبخش!

نفس بکش.............

همه روزمرگی هایت را به دل سنگ

دیوارهای اتاقت بده

و یک نفس عمیق بکش!

و به دنیا لبخند بزن.........!تا ببینی دست آخر

چطور دنیا به ریشت میخندد

بگذار در تاریخ اسمت را بنویسند

بنویسند:

دختری ریش داشت

و دنیا به او می خندید

یا بگویند:

دخترک دیوانه بود!

صورتش را چنگ می زد!

اما تو نفس بکش..........

خودت را به نشنیدن بزن

وبی خیال باش

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/03ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط لاله  | 

درد دل با سهراب

با تو ام ای سهراب

ای به پاکی چون آب

یادته گفتی بهم تا شقایق هست زندگی باید کرد؟

نیستی سهراب که ببینی شقایق هم مرد

دیگه به چه کسی باید دل رو خوش کرد؟

یادته گفتی بهم:اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا

که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو!

اومدم آهسته و نرم تر از یک پر قو

خسته از دوری راه

خسته و چشم به راه

یاته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار؟

فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتی چه تنهاست

ماهی اگر دچار دریا بشه

آره تنها باشه

یادته گفتی گاه گاهی قفسی میسازم

میفروشم به شما

تا با آواز شقایق که در آن زندانیست

دل تنهایتان تازه شود؟

دیگه حتی اون شقایق

که اسیر قفس سهرابه

نیست که تازگی بده به این دل تنهای من!

پس کجاست اون قفس شقایقت؟

منو با خودت ببر به قایقت!

 راست میگفتی

کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود

من به دنبال یه چیز بهترم سهراب!

تو خودت گفتی بهم:بهترین چیز رسیدن

نگاهیست که از حادثه عشق تر است

.............................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/23ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط لاله  | 

چراغش در بی چراغی این خانه می سوخت

 ودلش از بیخیالی این جماعت!

 

 تنها در این خانه گربه ها شاخ می زدند!

تنها در این خانه!

سکوت علامت بیداری ترانه بود!

وقتی درخت را به جرم جوانه قرنطینه می کردند

 و طبیبان بی شرم شوکران تشخیصشان گشودن رگها بود

 وقتی سلاخان حرفه یی

 شمع را در شقاوت میدان گردن می ردند

 تنها در پناه سایه ی او ایمن بودیم!

 حالا مرا ببین در این غروب ممتد

مترسک باغستانی رامانم کارگرانش گرسنه!

کلاغ ها دیگر نمی آیند بر افسانه ی بذر پاشان حلقه زنند! حلقه زنند....

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/12ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط لاله  | 

دنیای وارونه

آدمیان چشم بسته اند به نگاه درد آلود کبوتر

به زخم عمیق گلهای نیلوفر به انعکاس سردو عجیب

 خورشید هیچکس نیست تا راز گریه ای را کشف کند

 هیچ کس هق هق دخترکی پابرهنه در امتداد کوچه ها

 رانوازش نمی کند وهیچ سکوتی معنی عاشقانه نمی دهد

 چه جان کندنی ست هرزه در بیهودگی زندگی و غربتی

 در لحظه های بربادرفته هیچکس شعرباران نمی خواند

که بوی خاک نمناک رامیدهد هیچ مسافری تن خسته

 وبرهنه کویر را به نگاهی حقیر وگذار نمی بیند هیچکس

 کرکس های پیر به دنبال لاشه گم شده مهربانی میگردند

 وگرگ های سیر شده طمع به گرسنگی ماهی کوچک

 دریای امید موذیانه میخندند حقارتیست میان آدمیان

 عچیب تراز هر کابوسی نگاه های زهرآگین وآغشته به

سیاهی کینه قلبهای آهنین و سنگی مردم این دنیای وارونه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/06ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط لاله  | 

شبی خواهم آمد در جاده های دور از غربت

بی عاطفگی

از زجر نگاه غریبه ها خواهم گریخت  وتمام

بی احساسی های همیشگی را به فراموشی خواهم

سپرد

شبی خواهم آمد ونگاه سبز دلت را به بهشت آرزوهایت

خواهم گشود

و دستهای خسته ات را با حس عاشقانه نوازش

خواهم کرد

شبی خواهم آمد

وپنجره ها را رو به مهتاب را برایت باز

خواهم کرد

ونگاه خورشیدت را پر از جاودانگی بهشتی

خواهم کرد

تپش ثانیه هایت را ترنم بهاری عشق خواهم شد

و تو را

تا تقدس همیشگی خواهم سپرد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/06ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط لاله  | 

مجال

مجال

 بی رحمانه اندک بود و واقعه

 سخت

نامنتظر

 ازبهار حظ تماشایی نچشیدیم

 که قفش باغ را پژمرده می کند

از آفتاب و نفش چنان بریده خواهم شد

 که لب از بوسه ی نا سیراب

 برهنه

بگو برهنه به خاک ام کنن

د سراپا برهنه بدان گونه که عشق

 را نماز می بریم

که بی شایبه ی حجابی باخاک

 عاشقانه در آمیختن می خواهم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط لاله  | 

خوابیده بودی

به راحتی همان لبخندهای دوخته شده

به لبانت

و نفسهایت که پر بود از افسانه های خواب

ومن که خیره به تو به تماشای خوابیدنت

گریه میکردم

در نگاه من روزنه ایی نبود

به روشنی

 واتاق که پر بود از تاریکی

و نور نامحسوس

خودم را درون پلکهای خسته ات جستجو کردم

گفتم خودم را

اما نمیدانم کجا؟ چه زمان از خودم گریختم

و به تو پناه آوردم

هنوز نمیتوانم حتی سر سوزنی از خود را بیابم

پنجره نیمه باز اتاق

و سرک کشیدن ماه

برای دیدن تو

و ستاره هایی که بی اراده لالایی نام تو را میخوانند

چه شبها که آزگار فقط خوابیدنت را نفس کشیده ام

و احساس غریبی که از نبودن تو حیرانم می کند

نمی دانم در ذهن آبیم برای شعر های سپیدم چه تعبیر کنم؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/26ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط لاله  | 

زندگی

زندگی واژه تلخی ست درون پستوی ذهن خسته من زندگی سیاهی

 مطلق یه سایه جاری تو هر نفس ساده من خسته ام از این همه

 ناسزای زندگی از این آوارگی روح که قسمت سرنوشت من شده بیزارم

 از خودم واین دنیای فانی همه چیز تلخ ودرد آوره و تلخ به تلخی کابوسهایی

 که هرشب رویاهای ناتمومم رو ازم میگیرن؛فرصت آرزو کردن که ندارم

بااین همه عذاب و اندوه ولحظه ساده دنجی واسه گریه و قتی حتی ابر

سپید دلتنگی هام بارونی نداره چه جوری می تونم غم ودرد رو ببارم

 روزایی که میگذرند مدام و پراز تکرار بیهودگی لحظه هامو خط خطی

میکنند و هیچ نامه رسونی نمیاد به ته کوچه بن بست اقاقی تانامه سربسته

 امید به دل دلواپس من برسونه سایه مثل ترس شب و تاریکی تمام این کوچه

 خاموش رو می گیره و سکوت که تنها یادگار بجا مانده از نفس های ساکن

 کوچه ات فصلهای زندگی گذر زمان رو حس نمی کنند وچشمهای خیره به آسمونم

که انگاری منتظر معجزه خدا هستند و گواهی برای روشنی های که هرگز نداشتم

مثل کویر خشک دلم دستای سردم خسته وخالی سوی آسمون آبی رنگی که تنها

 درگاه واسه خواستن آواز نیاز می خونند و دلیل این همه بی کسی شون از

 اونی که اون بالا نشسته میپرسند دلیل یه عمر زجر مدام دلیل بی ستاره بودن شباشو نو

 دلیل این همه تنهایی رو دلیل این زندگی رو که هیچ نشونی از زندگی نداره از بس دعا کردم

و فرصتی واسه گریز از این همه دربدری خواستم خسته شدم

 دریغ از یه حادثه کوچیک درختای زرد باغچه بوی خاک پیری

 میدن و چشمای بی فروغ من تازگی هاشون وقتی از پنجره به مهتاب خیره میشم

گم میکنن وغیر تاریکی چیزی نمی بینن غمام به اندازه روزای عمرم

رو شونه های خسته ام سنگینی می کنند وحسرت تموم لحظه های بی امید

 بودنم رو به رخ صداقتم می کشونند پوچی از خودم ازفرداهام مگه زندگی

 بی دلیل فردایی هم داره? مگه بازیچه بودن آرزو میخواد? باورت میشه

از پر کشیدنت هنوزم که هنوزه ته همون کوچه نشستم کنار همون درخت پوسیده

 خیالم و هیچ روزنه ای نیست که به بغض فرو بسته لبهام لبخندی هدیه بده

و بهم بگه کجای قصه ام? من کجای این زندگی? تو کدوم طلسم تلخ

نامرادی های سرنوشتم?کجای قصه ام?

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/24ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط لاله  | 

باید به فکر یه هوای تازه باشی!

غصه هاتو به ستاره هابگو شبایی که دلت گریه میخواد

 وهیچ کس نیست که گریه هاتو ببینه درداتو احساس کنه

 وباعلامت سر حرفاتو تأیید کنه گریه نکن؛محکم باش

 صبور باش این روزا که همه دنبال حرفای تازه هستن

 شنیدن یه صدای گرم یه جای امن و یه تکیه گاه محکم

 این روزا که هیچکی حالتو نمی پرسه فقط نگات میکنن

 واز مقابلت می گذرن این روزا که وقتی به ترافیک توی

 خیابون ؛به ساعت وبه آدما نگاه کردن دل آدمو سخت می گیره

این روزایی که میگذره....آروم آروم... شب می ره و صبح میشه

 فقط تو می مونی فقط تویی که غصه می خوری دنیای ماشینی

 هنوز ادامه داره هیچ کس به حالت چشمای تو پی نمی بره هیچ

 کس نمی دونه چی توی این مغزه کوچیکت میگذره باید آروم شی

 باید به فکر یه هوای تازه باشی باید دنبال واژه های جدید باشی

باید سعی کنی مث بچگی هات از ته دل بخندی بی هیچ دغدغه ایی

 بی هیچ نگرانی وغصه ایی یکی هست که همه چیزو داره میبینه

 شاید یه روز نوبت تو هم برسه !!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/23ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط لاله  | 

قلب

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود

و ادعا میکرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد

جمعیت زیادی گرد آمدند قلب او کاملا سالم بود

و هیچ خدشه ایی بر آن وارد نشده بود

پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون

دیده اند

مرد جوان در کمال افتخار با صدایی بلندتر

به تعریف از قلب خود پرداخت

ناگهان پیرمردی جلوی جمعییت آمد

و گفت اما قلب تو به

زیبایی قلب من نیست

مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند

قلب او با قدرت تمام می تپید

اما

پر از زخم بود

قسمتهایی از فلب او برداشته شده

و تکه هایی جایگزین  آنها شده بود

اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند

و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد

در بعضی نقاط شیار های عمیقی وجود داشت

که هیچ تکه ایی آنها را پر نکرده بود

مردم با نگاهی خیره به او مینگریستند

وبا خود فکر میکردند

این پیرمرد چطور ادعا میکند که قلب زیباتری دارد

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد

و با خنده گفت تو حتما شوخی می کنی........

قلبت را با قلب من مقایسه کن

قلب تو تنها مشتی زخم وخراش و بریدگی دارد

پیرمرد گفت درست است  قلب تو سالم

به نظر میرسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمیکنم

میدانی هر کدام از این زخمها نشنانگر انسانی استکه من عشقم را

به او داده ام من بخشی از قلبم را جدا کرده ام

و به او بخشیده ام او هم بخشی از قلب خود را به من داده

که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار داده ام

همه چون این تکه ها مثل هم نبوده اند

گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم

که برایم عزیزند چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام

آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند

اینها همین شیار های عمیق هستند

گر درد آورد ه اند اما یاد آور عشقی هستند

که داشته امیدوارم که انها هم روزی باز گردند

واین شیار های عمیق را با تکه ایی

که من در انتظارش بوده ام پر کنند...........

حالا میبینی که زییایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد

در حالی که اشک از گونه هایش

سرازیر بود به سمت پیرمرد رفت

و از قلب جوان و سالم خود تکه ای

بیرون آورد و با دستهایی لرزان به پیرمرد تقدیم کرد

پیرمردآن را گرفت و در قلبش جای داد

وبخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای

زخم مرد جوان قرار داد!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/22ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط لاله  | 

سکوت

بیشتر از هوا همه جا را پر کرده است

آینه

نقش یک تار عنکبوت متروکه را در خود می بیند

صدای ثانیه های گریز پای ساعت صدای زنگ سکوت در گوش من می آید

لبهای خشکیده من با اشکهای نمناکم تر می شود

هنوز هستم

ولی هنوز می شنوم صدای فریاد دلم را هنوز می شنوم

کاش می شد نامه ای به دل می نوشتم تا جوابش از خدا می آمد

کاش می شد پنجره را می گشودم تاکه بوی قاصدکها پر کند فاصله را...

پر کند غرور را...

وسوسه را...

سکوت را...

آری باز کنید پنجره قلبهارا باز کنید چشم ها را ببینید که چه زیباست خدا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/19ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط لاله  | 

قلب شکسته

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/17ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط لاله  | 

تا بودی همه چیز بود

هنوز باور ندارم دوریت راو رفتنت را

و شبانه از سرنوشتنم را در کنار

جاد ه ی خاکی قلب من

و ردبای عاشق تو هنوز برسه زنان

رو خاک مونده وسکوت سنکین روح

خسته مو در هم میشکنه تا بودی همه چیز بود

عشق احساس  زندگی و آرزو

اما حالا نیستی

ومن هنوز در این کوره راه این سرنوشت

 بی بر گشت انتظارت را می کشم

 اگر چیزی در من نمانده اما هنوز قلب

 باک و عاشقی دارم که تا همیشه به نام تو خواهد بود

هر چند رفتنت را برگشتی نیست

اما در ذره ذره تو را فریاد میزنم تا همیشه!!!!!!!!!!!!

بیاد آرزوهای رفته بر باد سکوتی میکنم سنگینتر از فریاد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/15ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط لاله  | 

دیگر کسی نمی کوبد دراین خانه متروک را کسی دیگرنمیپرسد

 

 چرا تنهای تنهایم

 

و من چون شمع میسوزم ودیگرهیچ ازمن نمی ماند و من

 

 دریای پر اشکم که

 

طوفانی به دل دارم درون سینه پرجوش خویش اما کسی

 

 حال من تنها نمی پرسد

 

ومن چون تک درخت زرد پاییزم که هردم بانسیمی برگی

 

از او میشودجدا و دیگر هیچ ازمن نمی ماند!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/10ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط لاله  | 

دخترک شب شیشه ایی غم بگو راز پنجره دلت رو کی می دونه وقتی سر رو شونه

 ستاره ات می ذاری؟ کی به خیالش واست غزل عاشقونه می خونه غبار راه کدوم

 مسافر نشسته رو قاب خیالت واسه پرگرفتنات تو آسمون رویا کدوم نگاهی سپرده دل

 به تو شده واسه اوج پر وبالت بگو عطر تن تو کی رو شده حس خوب زندگی کی تو

 دفتر شعرش نوشته برات شعر سرخ دیوونگی کی رو سایه های شکسته چشم تو شده

 یه طرح موندگار کنج تابلوی تصویر دلت اسمشو نوشته به یادگار رنگ سیاه موهات

 شب قصه کدول چشما شده؟ اسم تو حرف دلتنگی غربت کدوم لبها شده این همه گفتم

 از حکایت تو و یه غریبه نگفتم چشات برام یه رویاست نگفتم که این منم که پشت

حصار دلت موندم با یه دنیا سر سپردگی روح و قلبمو بخاطرت زدم سوزوندم

؛(آقا حامد اینم مطلبت نگی نخوندم)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/05ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط لاله  | 

چه فکر میکنی؟

که بادبان شکسته

 زورق به گل نشسته ایست

 زندگی؟

 دراین خراب ریخته

 که رنگ آفت از او گریخته

 به بن رسیده راه بسته ایست

 زندگی؟

چه

 سهمناک بودسیل حادثه

 که همچو اژده ها دهان گشود

 زمین وآسمان زهم گسیخت

 ستاره خوشه خوشه ریخت

 و آفتاب در کبود دره های آب

غرق شد

 هوابد است

 تو

 با کدام باد می روی؟

 چه ابر تیره ایی گرفته سینه ی

 تو را

که با هزار سال بارش شبانه

روز هم دل تو وا نمیشود

 تو از هزاره های دور آمدی

 در این دراز نای خون فشان

 به هرقدم نشان نقش پای

 توست

 در این دشتناک دیو لاخ زهر طرف

 طنین

 گامهای ره گشای توست

 بلند وپست این گشاد دامگاه ننگ و نام

 به خون نوشته نامه ی وفای توست

به گوش بیستون هنوز

 صدای تیشه های توست

چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود

چه دردهاکه ازتوگشت سربلند

 زهی شکوه قامت بلند عشق

که استوار ماند در هجوم هر گزند

 نگاه کن هنوزآن بلند دور

آن سیپده

 آن شکوفه زار انفجار نور

 کهربای آرزوست

سپیده ایی که جان آدمی هماره درهوای اوست

 ببوی یک نفس در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزاربار بیفتی از

 نشیب راه وباز

 روی نهی بدان فراز

چه فکر میکنی؟

 جهان چو آبگینه ایی شکسته ایست

 که سرو راست هم دراو شکسته می نمایدت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/04ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط لاله  | 

چرت وپرتای یه دیوونه

این روزای عید واسه همه روزای شادی و خوش باشیه؛اما واسه من روزای ماتم!یه

جورایی شدم مث خروس جنگی ؛خودمم از دس خودم خسته شدم دیروز واقعا نهایت بی

ادبیم رو نمایان کردم بامادرم یکی به دو کردم!وای خدایا منوببخش!دلم میخوادبمیرم اما

حضرت عزراییل هم منو معطل میکنه تا آخرش دستی دستی بندازم خودمو تو جهنم!یکی

نیست بهم بگه آخه خره!دردت از کجاست؟اگه یه سوء تفاهم باعث شده اینجوری همه

خانواده رو بهم بریزم پس بمیرم بهتره نمی دونم چه مرگمه فقط مونده بود تواین صفحه

بی زبون هم عقده هامو خالی کنم که بی نصیب نباشه نه اینجوری نمیشه باید فکری کرد

واسه یک تغییر اما آخه چه جوری؟اصلا تقصیر خودشونه! میخواستن اینجوری تربیتم

نکن که حالا بشم این دختره زبون دراز! آخه شما بگید تو این دورو زمونه اگه ازحقت دفاع

 نکنی و جواب کسی رو ندی که کلاه آدم پس معرکست!اه خسته شدم اصلا بیخیال ببینیم

چه می شود و چه بلایی با این زبون لعنتیم سرم میاد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/03ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط لاله  | 

تانگاه میکنی وقت رفتن است ای دریغ و درد همیشه چه زود دیر می شود حرفهایی هست

برای گفتن که اگر گوش نبود نمی گوییم وحرفهایی هست برای نگفتن حرفهایی که هرگز

سربه ابتذال گفتن فرو نمی آرند حرفهای بی تاب وطاقت فرسا؛که همچون زبانه های آتشن

د وکلماتس هریک انفجاری به بند کشیده اند و کلماتی که پاره های "بودن"آدمی اند ازخودمی

 پرسم به کدام خوشبختی به کدام رنج به کدام یک از آنهای که دلیل زندگی ام بوده اند وبی

 بودنشان دوام آورده ام خواهم پیوست؟؟ ازکجاباید شروع کرد؟؟ از زندگی آنها که رفته اند

جز دل من یا آنها که مانده اند اما در دنیای تنهایی دور ازهم ؛جدا ازهم؟؟ آیاما آگاهی از آنچه

رنجمان می دهد وانچه دلیل فریادهایمان میشود داریم؟؟ فریادهای فروخفته ای که جای برای

 خالی شدن پیدا نمی کنند یک عمر درسینه می مانند وسپس بی صدا خاموش میشوند وکسی

هرگزبه آنهاپی نمی برد که باچه کردند؟ اما من!!! چه درد آور است از من سخن گفتن!!!

همچون سایه ی لرزان پاره ابری رهگذر برسینه ی تافته ی این کویر افتاده ام و می نگرم

 تادر زیر این آسمان کسی هست که بارسنگینی را که بر دوش های خسته وفرتوت این

کلمات نهاده ام وبرپشت زمین روانه کرده ام برگیرد؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/03ساعت 8:24 قبل از ظهر  توسط لاله  | 

به باغ همسفران

صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای

صمیمت حزن می روید در ابعاد این عصرخاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک

 کوچه تنهاترم وتنهایی من شبیخون حجم تراپیش بینی نمی کرد وخاصیت عشق این است

کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم بیاباهم ازحالت سنگ

 چیزی بفهمیم بیازودترچیزهاراببینیم ببین، عقربک های فواره درصفحه ساعت حوض زمان

 را به گردی بدل می کنند بیا آب شو مثل یک واژه درسطر خاموشی ام بیا ذوب کن درکف

دست من جرم نورانی عشق را مرا گرم کن در این کوچه های که تاریک هستند من از

 حاصل ضرب تردید وکبریت میترسم. من ازسطح سیمانی قرن می ترسم بیاتانترسم و من در

 طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد وآن وقت من،مثل ایمانی ازتابش

 استوا گرم ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/01ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط لاله  | 

جهنم سرگردان

شب را نوشیده ام و برای این شاخه های شکسته می گریم مرا تنها گذار ای چشم تبدار

سرگردان! مرا با رنج بودن تنها گذار. مگذار خواب وجودم را پرپر کنم. مگذار از بالش

تاریک تنهایی سر بردارم و به دامن بی تار و پود رؤیاها بیاویزم. سپیدی های فریب روی

ستون های بی سایه رجز می خوانند. طلسم شکسته خوابم را بنگر بیهوده به زنجیر مروارید

چشمم آویخته. او را بگو تپش جهنمی مست! او را بگو:نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام.

نوشیده ام که پیوسته بی آرامم. جهنم سرگردان! مرا تنها گذار.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/01ساعت 8:44 قبل از ظهر  توسط لاله  | 

از دلت بپرس مال کیست

تو مال منی... خودم کشفت کرده ام تو بامن میخندی بامن گریه می کنی در دلت را به من

 می گویی دیوونه! دلت برای من تنگ می شود ضربان قلبت بامن بالا می رود

باسکوتم؛باصدایم باحضورم؛باغیبتم تو مال منی این بلاهاراخودم سرت آوردم به من می گویی

 دوستت دارم و دوست داری آن را از زبان فقط من بشنوی برای که می توانی مثل بچه ها

خودت رالوس کنی؛ چه کسی بایک کلمه؛ با یک نگاه؛ دلت رامی ریزد؟ بعد خودش جمع

میکند وسرجایش می گذارد؟ چه کسی احساست راتروخشک می کند؟ اشکت رادر می آورد

 بعد پاک میکند؟ چه کسی پیش از آنکه حرفت راشروع کنی تا ته آن را نفس میکشد؟

دیوونه! من زحمتت راکشیده ام تابفهمی هنوزمی توانی شیطنت کنی؛انتظار بکشی؛تپش قلب

بگیری؛عاشق شوی تو حق نداری خودت را ازمن ومن را از خودت بگیری تو حق نداری

خودت را از خودت بگیری من شکایت میکنم از طرف هر دویمان از تو... به تو چه کسی

قلب مرا آب وجارو میکند؛دانه می پاشد تاکلمات مثل کبوتر از سرو کول من بالا بروند؟چه

کسی همان بلاهایی که من سر تو آوردم سر من آورده؟ من مال توام دیوونه! زحمتم را کشیده

 ای کشفم کرده ای... ... نترس چند سوال می پرسم و می روم... یک:چند سال پیرت کرده

اند؟ دو:چند سال جوانت کرده ام؟ سه:از دلت بپرس مال کیست؟ چهار:اگر جای خدا بودی،با

 ما چه می کردی؟ پنج:کجا برویم؟ دستت را به من بده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/28ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط لاله  | 

امسال نوروز واسم اصلا معنی نداره! پس هیچی مطلب ازش نمی نویسم! ‏ تو بی نهایت شب وقتی نگات می خندید چشمای خیره من اندوهتو نمیدید چرا غریبه بودم باغربت نگاهت تصویرم ندیدم تو چشم بی گناهت کاشکی برای قلبت یه آسمون می ساختم روح بزرگ تورو چرانمی شناختم آینه گریه میکرد وقتی تورو شکستم ستاره پشت در بود وقتی در رو بستم تو بودی وسکوت وغروب سرد پاییز باغچه رو زیر و رو کرد برگای زرد پاییز حالا من غریبه دنبال تو میگردم باقلب آسمونی کمک کن تابرگردم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/26ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط لاله  | 

و بعد از رفتنت

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفری صدا کردم

تمام شب را برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

 

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید . با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین تمنای دلم گفتی

:

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود اخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی؟

نمی دانم چرا ! شاید خطا کردم

تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم تا کجا ! تا کی ! برای چه ؟

 

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه بارید

 

و بعد از رفتنت یک قلب رویایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشککی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

 

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایش خیس باران بود

و بعد از رفتن تو انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت. کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریاچه بغض کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را عبور خود نخواهی برد

 

هنوز آشفته چشمان شیدای و زیبای توام

برگرد

 

برگرد

و ببین که سرنوشت انتظار من تنها چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت پنجره آرام و زیبا گفت

:

تو هم در پاسخ بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

 

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غضه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/26ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط لاله  |